«کاش هيچ وقت فرزاد را نديده بودم و فريب نگاه هوس آلود و حرف هاي چرت و پرتش را نمي خوردم! او ۲ بار سرم را کلاه گذاشت و احساساتم را به بازي گرفت، حالا هم پس از آن که به خواسته هاي شيطاني اش رسيده است مي گويد بهتر است به تهران برگردي و براي هميشه همديگر را فراموش کنيم! ۷ سال قبل نيز همين حرف ها را از او شنيدم و به هر سختي که بود فراموشش کردم اما نمي دانم چرا با شنيدن صداي او دوباره خام شدم و آبرو و حيثيتم را به باد دادم؟ حالا ميفهمم که اصلا نبايد با او هم کلام ميشدم چون پس از آن ديگرعقل از سرم پريده بود.نمي دانم با چه رويي به خانه برگردم و چه جوابي به خانواده ام بدهم.» اين مطالب بخشي از اظهارات زن جواني است که براي مشاوره به دايره اجتماعي کلانتري آبکوه مشهد مراجعه کرده بود. «شادي» در بيان قصه زندگي اش گفت: اهل تهران هستم و پس از آن که ليسانس گرفتم در شرکتي بزرگ استخدام شدم. پدر و مادرم از اين که مي ديدند از نظر مالي مستقل شده ام خيلي خوشحال بودند و آرزو مي کردند پسر خوب و شايسته اي به خواستگاري ام بيايد و هرچه زودتر ازدواج کنم. من هم دوست داشتم والدينم را به آرزوي شان برسانم و سعي مي کردم در مورد ازدواج خيلي منطقي و عقلاني فکر کنم. ۶ ماه گذشت و چند خواستگار برايم آمدند که به آن ها جواب رد دادم اما در اين مدت متوجه شدم يکي از همکارانم که به ظاهر پسري با وقار و متين به نظر مي رسيد مرا زير نظر دارد. «فرزاد» هر موقع فرصتي به دست مي آورد در مورد زندگي اش صحبت مي کرد و مي گفت تک پسر خانواده اش است و چند سال قبل پدرش را در حادثه رانندگي از دست داده است. او با نگاهي عاشقانه و ابراز عشق و علاقه در مدت کوتاهي مرا شيفته خودش کرد و ما به هم علاقه مند شديم اما درست زماني که قرار خواستگاري و ازدواج گذاشته بوديم به وعده هايش پشت پا زد و از تهران براي مشهد انتقالي گرفت. پسر مورد علاقه ام روز خداحافظي گفت: ۲ خواهر بزرگش درگير زندگي خودشان هستند و مجبور است براي مراقبت از مادر پيرش به مشهد نقل مکان کند. او در حالي مرا ترک کرد و به شهر خودش برگشت که احساس دلتنگي عجيبي داشتم و گاهي اوقات آن قدر دلم مي گرفت که به تلفن همراهش زنگ مي زدم و فقط گريه مي کردم.
پسر مورد علاقه ام را به سختي فراموش کردم
حدود ۴ ماه از انتقال فرزاد به مشهد گذشت و ما به طور تلفني با هم رابطه داشتيم ولي او کم کم خودش را کنار کشيد و خط درميان به تماس هاي تلفني ام جواب مي داد. با اين برخوردهاي پسري که از صميم قلبم دوستش داشتم اعصابم به هم ريخته بود و يک روز پس از آن که چند بار با تلفن همراهش تماس گرفتم و جوابم را نداد به محل کارش زنگ زدم و حسابي از او گلايه کردم. فرزاد آن روز خيلي خونسرد در جوابم گفت: بهتر است همديگر را فراموش کنيم چون ما به درد هم نمي خوريم و خانواده اش راضي به اين ازدواج نيستند. ضمن اين که فرد مناسب تري را براي ازدواج پيدا کرده است. من که اصلا انتظار شنيدن چنين حرف هايي را نداشتم احساس غرورم گل کرد و گفتم: اتفاقا خودم به اين نتيجه رسيده بودم چون تو پسر بي فرهنگي هستي و ما از نظر سطح خانوادگي هم خيلي با هم فاصله داريم و بهتر که براي هميشه از هم جدا شويم. آن روز اگرچه سعي مي کردم خيلي محکم و ظاهرا بي تفاوت با فرزاد حرف بزنم اما تا زماني که توانستم او را فراموش کنم عذاب زيادي کشيدم و هميشه خودم را لعن و نفرين مي کردم که چرا چنين راحت و ساده دلباخته پسري شدم و احساساتم به بازي گرفته شد. بالاخره به هر سختي که بود فرزاد را فراموش کردم و پس از گذشت حدود ۵ ماه، پسر يکي از اقوام که جواني تحصيلکرده است به خواستگاري ام آمد. من با مشورت خانواده ام به مصطفي جواب مثبت دادم و ما با هم ازدواج کرديم. شوهرم که مردي زحمتکش و باوقار است زندگي نسبتا مرفهي را برايم فراهم کرد و ما صاحب فرزندي شديم که الان به مهد کودک مي رود. من اگرچه از نظر مالي کم و کسري نداشتم و شوهرم مرد آرام و بي سر و صدايي بود اما او بسيار سرد و بي عاطفه برخورد مي کرد و در تمام سال هايي که زير يک سقف زندگي کرديم حتي براي يک بار هم تعريف و تمجيدي از او نشنيدم و هر وقت صحبتي به ميان مي آمد فقط از کارش حرف مي زد.مصطفي معتقد بود عاشقانه حرف زدن و توجه عاطفي به هم کار آدم هاي بي سواد و بي منطق است و او آن قدر سعي مي کرد منطقي فکر کند و خشک و رسمي برخورد مي کرد که گاهي احساس دلتنگي مي کردم و براي چند روز به خانه پدرم مي رفتم. متاسفانه شوهرم در روابط زناشويي نيز بسيار سرد و بي عاطفه بود و گاهي آن چنان خشن مي شد که از او مي ترسيدم. مصطفي راه درست زندگي کردن را بلد نبود و برايش مهم نبود من با چه سر و وضعي در خانه ظاهر شوم و...! حتي يک بار که شمع روشن کرده بودم با عجله شمع را خاموش کرد و گفت: مگر نديدي که چه قدر هزينه رنگ آميزي خانه شده است حواست را جمع کن چون دود شمع کربن دارد و ديوارهاي خانه را سياه مي کند!
گل زندگي ام در کولاک هوس هاي شيطاني يخ زد و پژمرده شد
شادي قطرات اشک را از روي گونه هايش پاک کرد و گفت: با برخوردهاي سرد همسرم از نظر عاطفي از او فاصله گرفتم و تنها دلخوشي ام فرزندم بود تا اين که پس از گذشت ۷ سال، يک روز ناگهان فرزاد را در محل کارم ديدم. او براي انجام ماموريت به تهران آمده بود. من سرم را پايين انداختم و بي تفاوت از کنارش رد شدم ولي لحظه اي که او اسمم را صدا زد و سلام کرد، انگار آتشي در وجودم به پا شد که فرق سرم را سوزاند. ناخودآگاه برگشتم و به صورتش نگاه کردم. فرزاد کمي پير شده بود و با لبخند تلخي که بر لب داشت گفت: «شادي»، خيلي دلم برايت تنگ شده است. نمي دانم چرا او را به داخل دفتر کارم دعوت کردم و ما لحظاتي در کنار هم نشستيم و از زندگي مان حرف زديم. فرزاد مي گفت: رسم زمانه اين است که عشاق واقعي به هم نمي رسند و شايد اگر ما با هم ازدواج مي کرديم اين قدر ارزش و قيمت عشق مان را درک نمي کرديم. او با ابراز عشق و علاقه ادامه داد: هميشه دنبال فرصتي مي گشتم تا از تو عذرخواهي کنم چرا که در اين سال ها هيچ وقت نتوانستم بگويم به خاطر گرفتاري ها و شرايط نابساماني که داشتم ناچار بودم ادعا کنم فرد مناسب تري را براي ازدواج پيدا کرده ام. اما اين را بدان که در تمام اين سال ها به فکر تو بوده ام و اين آتش عشق هيچ وقت در عمق وجودم خاموش نخواهد شد. حرف هاي احساسي فرزاد و نگاه هوس آلودش پس از گذشت ۷ سال مرا بيچاره کرد و متاسفانه زماني که از بين گفته هايش شنيدم همسرش را طلاق داده است دلم برايش سوخت. من که فريب چرب زباني هاي او را خورده بودم از سر ندانم کاري، حماقت بزرگي کردم و از آن روز به بعد تماس هاي تلفني ما برقرار شد. اين ارتباط شوم اوايل خيلي رسمي بود اما در مدت کوتاهي با توجه به پيشينه اي که از علاقه مندي بين ما وجود داشت به رابطه اي احساسي و عاشقانه ختم شد تا جايي که اگر روزي حداقل ۲ بار با تلفن صحبت نمي کرديم آن روز براي مان شب نمي شد. حرف هاي احساسي و تعريف و تمجيدهاي فرزاد باعث شد تا در مقايسه با رفتارهاي سرد و بي عاطفه شوهرم احساس کمبود کنم و از خودم مي پرسيدم مگر من از زنان ديگر چه چيزي کم دارم که همسرم اصلا مرا نمي بيند و توجهي نشان نمي دهد؟ متاسفانه با اين مقايسه هاي احمقانه روز به روز از مصطفي دورتر شدم و به وعده هاي دروغين فرزاد دل بستم. او يک روز بالاخره حرف دلش را زد و گفت: بايد هرچه زودتر از شوهرت طلاق بگيري و با هم ازدواج کنيم.
از خانه فرار کردم
من با تکيه بر حرف هاي فرزاد سر ناسازگاري گذاشتم و زندگي را براي شوهرم جهنم کردم. مصطفي که در برابر اين رفتارهايم غافلگير شده بود دست به دامان بزرگترهاي فاميل شد و حتي قول داد که از آن به بعد رفتار عاطفي و محبت آميزي داشته باشد ولي من فقط مي گفتم طلاق مي خواهم و نمي خواهم با تو زندگي کنم. ما مدتي با هم درگير بوديم و فرزاد هم در پشت صحنه با حرف هاي تحريک آميزش آتش بيار معرکه شده بود. مصطفي که از اين وضعيت خسته شده بود گفت اگر واقعيت را بگويي که چرا طلاق مي خواهي من هم حرفي ندارم و مي پذيرم. من در حالي که آماده شدم و قصد داشتم به خانه پدرم بروم در پاشنه در خانه گفتم: مي خواهم با مردي که در دوران مجردي به هم علاقه داشتيم ازدواج کنم و بايد طلاقم بدهي! شوهرم که با شنيدن اين حرف ها شوکه شده بود مرا از خانه بيرون کرد و موضوع را از طريق تلفن به مادر و پدرم اطلاع داد. خانواده ام ابتدا با برخوردي تند و خشن و سپس گفت وگو و مذاکره سعي کردند مرا به خاطر فرزندم از اين تصميم منصرف کنند اما فايده اي نداشت ، بالاخره با گذشتن از مهريه ام، طلاقم را گرفتم و مصطفي را با فرزندم تنها گذاشتم. «شادي» افزود: با اين وضعيت خانواده ام برخورد بسيار تندي با من داشتند و به شدت مرا تحت کنترل گرفته بودند. من در شرايط بسيار بدي قرار داشتم و در محل کارم نيز با هيچ کدام از همکارانم حرف نمي زدم. واقعا راهم را گم کرده بودم و از نگاه تحقيرآميز خانواده و آشنايان رنج مي بردم. چند بار تصميم گرفتم از اين راه غلط برگردم و خيلي براي بچه ام دلتنگي مي کردم اما به محض آن که صداي فرزاد را مي شنيدم دوباره خام مي شدم و نمي دانستم بايد چه کار کنم؟! از آ نجا که خانواده ام مي گفتند به هيچ وجه اجازه نخواهند داد با فرزاد ازدواج کنم تصميم احمقانه اي گرفتم و چند روز از محل کارم تقاضاي مرخصي کردم. من بدون اطلاع خانواده، از خانه فرار کردم و به مشهد آمدم تا فرزاد را ببينم. ما ۲ روز با هم بوديم و او پس از آن که به هوس هاي پليدش رسيد رهايم کرد و گفت: ما نمي توانيم با هم ازدواج کنيم و بهتر است هرچه زودتر به تهران برگردي! وقتي دليل اين حرفش را جويا شدم او خيلي راحت گفت: من در ماموريتي که به تهران آمده بودم به تو دروغ گفتم چون نه تنها همسرم را طلاق نداده ام بلکه الان ۲ زن دارم و اگر تو هم بيايي قوز بالا قوز خواهد شد و...! «شادي» در پايان گفت: شايد شما هم بگوييد از يک فرد تحصيلکرده چنين اشتباه بزرگي بعيد است! اما همه چيز به همين سادگي که گفتم اتفاق افتاد. مي خواهم از طرف من به تمام دختران جوان بگوييد فريب حرف هاي احساسي و هيجاني را نخوريد و با بزرگترهاي تان مشورت داشته باشيد. هم چنين به تمام زنان و شوهران هم يک توصيه دارم و آن اين که قدر زندگي قشنگ خود را بدانيد، به همديگر توجه کنيد، براي هم وقت بگذاريد و در گفتار و حتي نگاه خود عاشقانه رفتار کنيد تا از قافله زندگي عقب نمانيد. درست است که من مرتکب اشتباه شده ام اما شوهرم نيز بي تقصير نبود چون او هم اشتباهات بزرگي داشت و هيچ وقت نتوانست محيط خانه مان را گرم و باصفا کند و هميشه سرد و تکراري بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر